از جنس 313


 این روزا همش با خودم میگم کاش میشد مثل بچه ها بشینم یه دل سیر به حال و روزگار خودم گریه کنم...نمیشه!!یاد بچگی هام می افتم که یه کار اشتباهی که میکردم بعدش یه گوشه خلوت برای خودم کلی گریه میکردم ...این روزها تقریبا تنها چیزی که واقعا منو متاثر میکنه زندگی شهداست و حال و روز فعلی ماآقای زندی نقل میکردن در خصوص شهید ثامنی:میرفتیم با هم تو مرکز شهر مهدی یه گوشه می ایستاد میگفت نگاه کن علی ببین مردم چطور راه میرن ببین! دقت کن!اینایی که با خودشون حرف میزنن... قیافه های درهم دارن... اینا تو زندگیشون مشکل دارنمیرفت دنبال این ادما میگفت : شما مشکلت چیه؟ چی میخوای؟ چی نیاز داری؟ دردت چیه؟می رفت باشون درد و دل میکرد. به گرسنه هاشون غذا میداد. به بی لباس ها لباس میداد. به بی پول ها پول میداد و...
نصف حقوقش همیشه خرج خوراکی هایی بود که برای این و اون می گرفت و می برد.
بعضی وقتا صرفا به واژه ادمهای خوب در مورد شهدا اکتفا می کنیم. ولی هیچوقت نفهمیدیم چی شد که خدا گفت : اینها بنده های خاص من هستند و من این ها رو برای خودم انتخاب کردم.اینها خیلی عاشق بودن و واقعا خیلی دل دادن به خدا... آقا مهدی همکار بابام بوده و معلم کاش فرصت بشه از دوران تدریس ایشون در روستاهای دور افتاده صحبت کنیم. آقا مهدی یا بعبارتی آقا محمد مهدی (ثامنی ) و اقا محمد (ذراستوند) با پدر همکار بودن ولی من تا حالا نشنیدم بابا خاطره ای ازشون بگن ( تعصب عجیبی دارن که مانع صحبت میشه)محمد آقا بچه محل بابا بوده (اینو عموم میگفت)...بقیش بمونه برای بعدیهویی بگم مزه اش میرهیا زهرا س
/ 0 نظر / 5 بازدید